درد دل!!
سفر...مردم..درد دل...به این کلمه درد دل تو زبانمون که نیگاه می کنم میبینم چقدر بیان گر فرهنگ ماست. یعنی مردم میان با تو دردهاشون رو میگن!! یعنی قرار نیست به تو بگن گه فلان روز چقدر حالشون خوب بوده و کیف کردن! یعنی اگر درد نداشتند معلوم نبود که به باد تو باشند یا مشتاف دیدنت!!!!! نه نمی خوام به این سختی که گفتم در مورد فرهنگمون قضاوت کنم!!! ولی دوست دارم چند نکته و تجربه رو که بیشتر هم تو همین سفرهای به ایران و جاهای دیگه بدست میاد و بصورت ناگهانی وارد زندگی مردم میشی بگم.
تجربه من اینه که..در حقیقت فکر می کنم بهتر اینه که به این نکات توجه کنم که هر جا میرم بعنوان کسی که داره به اونها و زندگی شون و شرایطوشن از بیرون نیگاه می کنه به انها از چیزهای بگم که چقدر خوش به حالشونه ونه از چیزهائی که ندارن!! چون تجربه ام میگه بیشتر ادم های می دونند که چی ها رو ندارن ولی نمی دونند که چی ها رو دارن! تازه اگره هم ندونند که چی ها رو ندارن بهتر از اینه که بدونند و نتونند برا داشتن اونها کاری بکنند!!!
یعنی به خودم میگم اگه میتونی زندگی رو براشون قابل تحمل تر و شیرین تر کن و نه سخت تر. تعادلشون رو بهم نزن اگه امکان داشتن تعادل بهتری براشون فراهم نیست!
خلاصه بهشون یادآور ی کن که چه شرایط و امکانات و داشتن های خوب و حسرت انگیزی دارن ولی نگو که از چه امکاناتی محرومند!! چون احتمالا می دونند که چی ندارن و گفتن تو فقط نمکی بر زخمی ست که سعی کرده اند فراموشش کنند و اگر هم ندونند تو داری تعادل و خوشبختی شون را بهم می زنی ! تو که می دونی نمی تونی تعادل جدیدیی براشون برقرار کنی!
حالا به خودم که دیگه حسابی دارم مارکوپلو میشم و هی د رمکان ها ی جدی قرار میگیرم و و ارد زندگی دوستان و فامیل هائی میشم که مدت هاست ندیده مشان میگم سعی کن نکات مثبتی را که دارن و امکانات و شرایط و زیبائی هایی را که تو محیطشان میبینی بهشون بگی و بگی گه چقدر حسرت انگیز ه داشتن اینها و زندگی را شیرین تر و حداقل تحمل پذیر تر کنی. تو که همه را دوست داری و آرزوی آرامش و خوشبختی همه را داری
کریس و خانواده اش
نمی خوام زیر قولم بزنم و ننویسم!! امروز ساعت 7 بیدار شدم و ورزش و دوش و بعد رفتم اون سر شهر تا به یکی از مشتری های قدیمی و دوست داشتنی و محترم سرویس نرم افزاری بدهم. کریس مدیر و صاحب شرکت یه کانادائی انگلیس الصل بنظر هفتاد ساله خوب مونده است که شرکتش را در دفتر مرکزی با اعضای خانواد ه اش و 2 منشی چینی اداره می کنه و بیستائی سوپروایزر داره و هر کدوم از اونها چندین کارگر جهت کلینینگ د ربیش از صد شرکت تو نقاط مختلف ونکوور بزرگ
خیلی مواقع پیش میاد که بهم زنگ میزنه تا جمعه ظهر باتفاق خانواده و کارمندانش ناهار را مهمان او در رستوران یونانی باشیم. حداقل 25 سال میشه که هر جمعه ظهر کریس همین مراسم را د ررستوران مزبور داره و کارکنان و فامیل را ناهار مهمون میکنه تا با گپ و خنده خستگی هفته کار را زا تن همه بیرون کنو ضمنا او عاشق فوتبال و بخصوص منچستر یونایتده
جالبه که اون 4 تا بچه داره یه پسر و سه دختر که همگی در قسمت های مختلف کاری را برعهده دارند و کاملا با هاشون مانند پرسنل برخورد می کنه. دختر ها هرکدم سه یا چهار بچه دارند!! و همیشه یکی از خواهرها بچه ها را نگه می داره و بقیه میروند کار!! البته دیگر مثل قدیم مجبور نیستند هر روز بیان شرکت. کارها را در خانه و از طریق کامپیوتر و همین برنامه ای که من برایشان نوشته ام دنبال می کنند.
نکته جالب تر زندگی موفق کریس اینه که اون علاقه عاشقانه ای همیشه به همسرش ابراز می کنه. همسرش هم خانم مسن بسیار دوست داشتنی و با شخصیتیه که بخوبی از جایگاه خودش نزد کریس مطلعه. اون عجیب شبیه ماری عزیز و از دست رفته ماست. هروقت که می بینمش یه جوری میشوم. یاد ماری و همه قصه ها و زندگی و مرگش می افتم
یاد ماری بخیر
بعد کار اومدم خونه و لباسی عوض کردم و رفتم کنار ساحل و نیمکت همیشگی و آفتاب گرفتن. دمرو خوابیدن و موزیک و نگاه کردن به اسمان و ژرنده و دریا از لای انگشتان دست
دردهای استخوان که کمتر شد اومدم خونه و مراسم سالاد درست کردن و ریختن یه عالمه چیزهای مختلف در او ن و خوردن و تماشای تلویزیون .
قبل خواب هم حتما چند صفحه ای از کتاب زندگی بیل کلینتون را می خوانم. زندگی و شخصیت او و مطالبی که بیان می کنه خیلی برایم جالبه. شنید ه ام که این کتاب تو ایران ترجمه شده . متن انگلیسی اش که خیلی صمیمی و روان و گیراست
اینقدر غر نزن !
تا میای اینجا و تصمیم میگیری که بنویسی کلی از وقتت میره. ولی خب لجوجانه می خواهم که بنویسم و گزارش بدهم از روز هایم. خب برای کی ؟ برای خودم و شاید یه روزی برگردم و به عقب نگاه کنم و یا برای اونهائی که کنجکاوند که بدونند رهی چه می کنه و یا برای اینکه زنده بودن را بیشتر حس کنم و فکرهایی هم که فقط در صورت نوشتن اسم فکر بخودشون میگیرن و توجه تو را جلب می کنند که رابطه بیشتری باهاشون برقرار کنی
و..مثل دیروز که گفتم مقابله با فراموشی و نیستی! نیستی که د رواقع هرگز وجود ندارد. ما همیشه بوده و هستیم! فقط نقش مان عوض خواهد شد بعنوان ذره ای از این هستی
میبینی گفتم که وقتی شروع می کنی به نوشتن فکرها هم همینطور زاده میشن ویا از پشت پرده ذهن می زنند بیرون. داشتم یواش یواش وارد فلسفه میشدم.
بگذریم همه شب را با بدن درد شدید گذراندم و خواب های زیاد و عجیب و عریب و سرگرم کننده که ترجیح میدهی بیدار نشوی و د رهمان فضای افسانه ای که هر چیزی می تواند ددر ان شکل بگیر د باقی بمانی.
صبح ورزش کردم و صبحانه و کار روی پروژه ای که برای خود تعریف کرده ام. می خواهم تا اونجائی که با این پولی که از چند ماه کارپارسال فراهم کرده ام میشه زندگی کرد کارفرمای خودم باشم و ایده های خودم را پیگیرباشم.
داشتم می گفتم! برای ناهار خودم را دعوت کردم به غذای دریائی تو رستوران و بعد هم رفتم کنار ساحل لخت خوابیدم تا استخون هایم گرم بشن و از سر و صدا و ناله اشان کم شود.
ساعت 2 دوباره کار را شروع کردم تا 6 بعد از ظهر. بعد با نوشا رفتیم خیابون گردی و کمی عیاشی و خرید کادو برای دو تا دوست که آخرهفته تولدشونه!
خوش به حالت رهی عجب حالی می کنی ها!!!
از غر زدن و چس ناله کردن که بهتره!! آدم تو ونکوور باشه و این همه امکانات که یه عالمه مردم خوب و مستحق خوب زندگی کردن از آن محرومند داشته باشه بعد غر هم بزنه!و وقتی بهش میگن خوش به حالت بگه نه چه خوش به حالی مثل سگ تا شب باید جون بکنیم! بای یه لقمه نون.
نه بابا جان تلاش می کنم که خوش بگذره تا برای همه خوشی را آرزو کنم. من ذزه ای از هستی هستم که گر شوقی دراید در من پدید دگر اعضا را دهد شوق و شوری جدید!
قسم میخورم این شعر را همین الان گفتم در جواب شعر بنی آدم اعضای یکدیگرند و قصه عضوی دگر آید به درد.(و فلسفه ما انگار از اول با غم و درد همراه بوده!)
نه فراموش نکن!
هر روز بیا و یه چیزی بنویس.
یه چیز .
هرچه که می خواد باشه.
ولی بنویس.
بنویس تا فراموش نکنی.
مقابله کن با این فراموشی.
یکم
امروز ساعت 7 بیدار شدم. یه شنای حسابی کردم و اومدم پای کامپیوتر تا قبل از صبحانه ایمیل ها و خبرها را چک کنم. می خواستم بعد صبحانه کار روی پروژه جدیدم را شروع کنم ولی تلویزیون را که روشن کردم تا مثل همیشه حین خوردن به اخبار گو ش بدم دیدم روی کانال فیلم های سینمائی هستم و داره دکتر ژیواگو رو نمایش میده. همینطور غرق فیلم شدم تا حالا!
دوم
دیروز ساعت 6 بیدار شدم و برنامه ورزش کردن و بعد کنار ساحل دویدن را اجرا کردم. سعی کردم همه مسیر را فقط روی چمن یا ماسه بدوم! چند روز پیش حین دویدن روی آسفالت کنار ساحل یه مردی جلویم را گرفت و سلام کرد و بعد با لهجه خارجی اش گفت تو ایرانی هستی؟!! من خیلی فارسی بلدم. چند زبان دیگر راهم می دونم. آشپز خوبی هم هستم. همه غذاهای ایرانی را بلدم. تو رستوران های ایرانی کار کرده ام. استاد قورمه سبزی و کباب ایرانی هستم. کباب شمشیری ،سلطانی، قیمه هم بلدم.
...و همینطور ادامه داد و گفت می خواستم بگم روی آسفالت ندو!! 62 سالت که بشه دیگه نه کمر خواهی داشت و نه زانو!!
به خودم گفتم نمی دونم چقدر حرفش علمیه یا نه !ولی تا تحقیق کنم بهتره نصیحتش را گوش کنم و روی آسفالت ندوم. حالا این چند روزه میبینم که همه یه جوری نگاه می کنند. همه اون هائی که روی آسفالت می دوند!
هر صبح شروع تازه ای ست
امروز یه آغاز دیگه ست. امروز امکانات و سرنوشت خودش رو داره.چرا باید یکسال صبر کرد برای نو شدن و فراموش کردن و بخشیدن و چشم پوشیدن.....هر روز یه آغاز تازه است. یه نوئی . و هر روز میشه گفت خب دوباره از اول . یه فرصت تازه برای من و برای همه. همه کسانی که باهاشون در ارتباط بوده و هستم. میشه همه سوء تفاهم ها و دلگیری ها را خط زد! حتی بدی ها را ! پاک و تمیز و خالی خالی شد برای این دوباره شروع کردن. من امروز خیلی قویتر از دیروزم. خیلی بهتر. همه تجربه ها و دیدن های دیروز یاران امروز منند. امروز میدانم که چگونه راه بروم که حتی آسیب سوء تفاهامانه ای هم به کسی نزنم و نرنجم از ندانستگی ها و یا نفهمیدگی ها ویا بددلی های حقیر .
پروانه عزیز خواهر پروانه ام نمی دونی چقدر لذت بردم و برخودم بالیدم که گام فروتنانه ات را دیدم. وقتی که آن همه پله را پایین رفتی برای فراموش کردن بخشیدن و دوباره شروع کردن.

